![]() |
![]() |
|
| چرا به جای هیچ چیزی هست؟ |
|
بر تارهای عنکبوت تنیده شده بر دیوارهای از تهی سرشار مینگرم پیش خود می اندیشم دلیل این خمودی که بر روحم عارض شده چیست؟ خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن خسته ام مثل هم آغوشی و ارضا نشدن... روزها را، گاه شمارزندگی ام را، واقعیت زمان را، با تمام پستی و بلندی هایش، انقباض و انبساط هایش، فراز و نشیب هایش، سخت و سهل هایش، با همه متعلقاتش وامینهم به اویی که از جنس بیگاهیست، به اویی که آغوشش برای وجود مستغرق و مشوشم، وجودی که درون خویش هبوط کرده ؛همواره گشوده است... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط آتمن |
|
|
فاطمه شدن آسان نیست این ودیعه ای است که باید معراج های بزرگ را و پروازهای ماورایی را گام به گام و بال در بال علی باشد عظمت ها و رنج های علی را باید با او قسمت کند و او مسئولیت خطیری در تاریخ آزادی و جهاد و انسانیت دارد او حلقه واسطه ای است که تسلسل ابراهیم تا محمد را به حسین تا منجی انتقام جوی نجات بخش انتهای تاریخ می پیوندد. واسطه العقد نبوت و امامت! دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت توسط آتمن |
|
|
دستی درون سینه من می ریخت
سرب سکوت و دانه خاموشی من خسته زین کشاکش دردآلود رفتم به سوی شهر فراموشی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت توسط آتمن |
|
|
بعد از یک ماه بالاخره خوندنش تموم شد ... اگه استاد گرام بدانند آتمن برای خوندن 150 صفحه ناقابل یک ماه زمان میگذارد درمورد راهنمایی پایان نامه تجدید نظر میکنند تو این مدت هر جا میرفتم همراهم بود همیشه توی کیفم بود توی اتوبوس تاکسی مهمانی مترو کلا یک ماه باهاش زندگی کردم با خوندن هر یه جمله ساعتها به فکر فرو میرفتم ... انسان مسئله گون نوشته گابریل مارسل شاید دغدغه ای که بنای انسان مسئله گون را نهاده این باشد که انسان عصر حاضر خود به مسئله ای بزرگ برای خویشتن تبدیل شده است... این مسئله بودن در هاله ای از تشویش نمود میابد که علی رغم معنای منفی که سال ها بر ان بار شده است در نزد مولف کتاب مثبت است اساسا تشویش نیروی محرکه درونیست که فرد سالک را وارد راه میکند " تشویش مثبت تشویشی که فی نفسه مبین ارزشی است، کیفیتی نفسانی است که به ما امکان می دهد از تنگنایی که در آن زندگی روزمره با هزاران دغدغه ما را در خود می فشارد رها شویم، دغدغه هایی که با کشف واقعیت های حقیقی به پایان می رسند" |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت توسط آتمن |
|
|
می گریزم تا ندانم، اما نمیتوانم ندانم که می گریزم...
سارتر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت توسط آتمن |
|
|
سال 90 در حالی شد 91 که من به هیچی فکر نمی کردم هیچ ارزویی نداشتم هیچ هدفی رو توی ذهن مرور نکردم و هیچ دردی رو از سر نگذروندم و درمانی نیافتم بدون هیچ خواسته ای و هیچ دیالوگی با باری تعالی ... در حالی که همه خانواده دور سفره جمع بودن مطابق معمول بابا قرآن میخوند و مامان با نگاهش میگفت یه دنیا ارزو داره که میخواد بهش برسه خواهران خوش نشین هم در افکاری سرشار از خواستن نجوایی الهی داشتن و من به اصرار زینب داشتم از صحنه ای فیلم می گرفتم که نمیدونم چرا اونقدر امسال در نظرم عاری از معنا بود ثبت این صحنه و یاداوریش چقدر دلنشین میتونه باشه وقتی خودش یه گذر سرگرم کننده و دل خوش کنکی بیش نبوده... ای کاش به زمان معنا نمیدادیم ای کاش ثبت نمیکردیم و ثانیه ثانیه رو نمیشمردیم چقدر زندگی غفلت میطلبه! این دندان درد ابتذال کی از وجود آتمن رخت میبنده... حاضر نشدم 400 کیلومتر از خلوتکده آتمنی دور بشم به منظور دید و بازدید عید .... خوشحالم خانواده به خاطر نرفتن زینب با موندن کنارش موافقت کردند و به اکراه همچون سالهای گذشته در معرض عملی جبارانه قرار ندادنم... خوش نشینان پر سر و صدا خیلی بد از خواب بیدارم کردند وقتی بلند شدم احساس خارش کردم روی لبم رفتم جلوی اینه دیدم بله!!! تب خال زدم یه کم که دقت کردم دیدم زشت نیست اصلا اتفاقا لبم زیباتر شده شبیه پروتز شده ... مثبت اندیشی یا مثبت نگری ام خیلی خوبه ها! از صبح تا حالا بیشتر از 20 بار اهنگ همدم معین گوش دادم... یه دور رفتم خط خطیمو خوندم چقدر مفتضح مینویسم خواستم اصلاح کنم دیدم از حالت ابتداییش خیلی فاصله میگیره بازنگری رو رها کردم!!!! . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت توسط آتمن |
|
|
ساقیا نوبهار در گذر است
چه امید است تا بهار دگر لاله تا دید بی وفایی عمر دگر از کف نمی نهد ساغر رهی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت توسط آتمن |
|
|
ثانیه ها را بگو بایستند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت توسط آتمن |
|
|
دوستی در کامنتی خصوصی نظری را بیان کردند که ترجیحا اشکارا در این پست بیان میکنم همراه با جواب :
" نادیده گرفتن دغدغه های جامعه از دغدغه های فلسفه نبوده بلکه در این جا صدق مقدم صدق تالی ست !اما افسوسم بر این است که خلجانها و احساسات نگارنده گاهی چنان بر عقلانیت حاکم بر رسالت وبلاگ پربار حاضر ، پیشی گرفته که ( اللهم العفو ) " از تهی سرشار " میشود « از توهین سرشار » و بهانه ای می شود برای ابراز نظرات طیفی از موافقین و مخالفین یک جریان فرا علمی و فرا فلسفه ای ! و منتج به ایراد نظرات فاقد ارزش و کم بها !و این خود نه آنی ست که ما پنداشتیم ..بهتر نیست که اوراق کتاب احساسات خود را از عکس و امضاي ديگران پر نکنيم ؟ آتمن: اولا بسیار سپاسگذارم که سری به نشانه تایید در برابر خط خطی های آتمن تکان نمیدهید و نقد دیدگاه من ارزشمندترین هدیه ایست که یک دوست میدهد ... جمله اول جای بحث بسیاری دارد بنا به دیدگاه عده ای از فلاسفه دقیقا نادیده گرفتن دغدغه های جامعه و فاصله گرفتن از آن از شرایط لازم فلسفه ورزی است و در نزد عده ای هر چه نزدیکتر شدن به عامه و جامعه رسالت فلسفیست بستگی به پارادایمی دارد که مورد پذیرش است ...و اما بخش دوم سخنتان، از تهی سرشار جایی برای ابراز فضل یا تحویل دادن یک سری اطلاعات صرفا به مخاطب نیست بیشتر به کلبه ای میماند که گاهی پرشور است گاهی غمگین گاهی هوای علم در ان جریان دارد گاهی هوای فلسفه و گاهی هوای دین و عرفان گاهی هم هوای درد ها و احساسات خفی و ناگفته و گفته هایی که در دل نگارنده است ... نظرات همه دوستان هم بسیار ارزشمند است تا جایی که توهین به مخاطب وبلاگ ( و نه راقم سطور) نباشد...
**************
تو در انتهای کوچه ی بن بستی ایستاده بودی که من تمام اجرهایش را با سر انگشتانم لمس کردم وتا پیمودن این راه تمامی گام هایم را شمارش کردم دقیقا 1460 گام ... نگاه پولادین تو و مشت کوفته ات و شانه های میخ شده که خستگیشان را با لمس دیوار پنهان میکردند ... گام های من جا پای تو را میجست و در ابعاد اجرهایی که یک به یک از زندگیم کسر میشدند راهی را در مینوردیدم که آغازش با تو بود و پایانش آغاز دوست داشتنی بی انتها ... حریص تر از همیشه به تو، گذشته را فریاد کردم و انعکاس صدا حجم سنگینت را آزرد . خوب میدانم گوش هایم برای تو نبود خوب میدانم خستگی نگاهت چیزی از غرور من کم نکرد خوب میدانم و همه میدانم ها... آه آرزویی محال است بازگشت به زمان نمیدانم ها و محال بس واژه ای دردناک و حال من در انتهای کوچه ایستاده ام در جا پای تو و عاشقانه میبوسم هر آنچه از تو بر دیوار یادم باقی مانده است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت توسط آتمن |
|
|
با نگاهش حرف که نه فریاد میزد خیلی ساده به نظر می آمد هر چی دقت کردم روی انگشت سبابه اثری از جوهر نبود ... بوی عفنی به مشام می رسید دقت کردم بیشتر حس بویاییمو به کار گرفتم بوی گند مرگ دل، تشخیصش سخت بود از حالات چهره ها غمی چروکیده نوای حزن بیگانگی در اجتماع را مینواخت به دنبال بوی عفن رفتم راه به فاضلاب سیاستی ختم شد که از گنداب صلاحدید ها و دروغ های از روی مصلحت مالامال بود ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت توسط آتمن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
جنون که مى گیردم
از خود تهى مى شوم و جهان که ظرفِ من است،نیز پیاله اى مى شود ازمن تهى جنون که مى گیردم من ِتهى شده ازمن کولى وش پیاله ى ازمن تهى را برسرِ دست پى ى ِخود مى گردد آتمن در فلسفه هندی به معنای روح یا نفس است و معمولا با برهمن یکی انگاشته می شود. |
|
RSS
|